تبليغاتX
گروه زمین شناسی دانشگاه آزاد خرم آباد
در خصوص مقالات علمی و اخبار زمین شناسی

بازم دیرم شده بود تا وارد سالن علوم پایه شدم فوری خودمو به کلاس رسوندم در کلاس باز بود چندتا دختر تو کلاس نشسته بودن  تابلو بود کلاس تشکیل نشده روی اولین صندلی نشستم که نفسی تازه کنم سارا و پریسا وزهرا هم تازه رسیده بودن هنوز حالمون جا نیومده بود که گوشی یکی از بچه ها زنگ  خورد 

-سلام... چی میگی ؟کی ؟ اخه چطوری ممکنه من دیروز دیدمش

صداش هر لحظه بلندتر و بغض الودتر  می شد بچه ها فقط نگاش میکردن تا گوشی قطع شد شروع کرد بلند گریه کردن

-مریم چی شده؟ کی بود؟

- سپیده گفت سپیده دیروز تصدف کرده ومرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

- اما اون که دیروز  تا ساعت 30/2 دانشگاه بود

همه شوکه شدیم  یه لحظه چشمای درشت وعسلی سپیده تو ذهنم نقش بست چشمای بچه ها پراز اشک بود لیلا تازه ازراه رسیده بود گفت چی شده سارا هم ماجرا رو براش تعریف کرد میدونین چی گفت خیلی خونسرد

-                              -   خدا بیامرزش

-                                حالا سارا هی گیر داد تو چرا اینقدر سنگدلی؟یه هو لیلا هم زد زیر گریه گفت

 ازوقتی که باردرم تو بغلم مرده مردن دیگه برام معنی نداره ...........

بچه ها سرتونو درد نیارم چند نفر دیگه هم اومدن تا ماجرا مرگ سپیده رو می شنیدن یاد مرده های خودشون می افتادن و گریه میکردن و میرفتن یه لحظه به خودمون اومدیم که دیگه مرگ سپیده رو فراموش کردیم از بس گوش به درد دل بچه ها دادیم تمام روز دپرس بودیم

خلاصه اینکه من به این نتیجه رسیدم که از روی ظاهرآدما نمیشه قضاوت کرد ظاهر بچه ها شاد بود ولی وقتی درد دل می کردن دل آدم خون میشد

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط نازنین رستمی |